
بامداد ۲۸ فروردین ، کاظم ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل را بردند ، همراه با بیژن جزنی ، حسن ضیاء ظریفی ، عباس سورکی ، محمد چوپانزاده ، سعید کلانتری ، عزیز سرمدی و احمد جلیل افشار . به گمان ما همراه کردن دو مجاهد با هفت فدائی هم پرونده ، نه بی دلیل بود و نه به سهو ، به احتمال زیاد برای رد گم کردن بود ، به همان گونه که روانه کردن سی و اندی زندانی با بیژن جزنی و یارانش و انتقال دادن دسته جمعی آنها به اوین ، برای رو نشدن پیش از وقت توطئه جنایتی بزرگ بود . این جنایت بزرگ که منطقاً توسط مغزهای امنیتی دم و دستگاه شاه طرح ریزی شده بود ، می بایست به گونه ای اجراء شود که راز آن از پرده بیرون نیفتد و آشکار نشود که هدف . از میان برداشتن آن گروهی از رهبران چريك های فدائی خلق است که در زندان اند و در چنگ حکومت . ه نفر ، کوتاه با یاران بدرود گفتند . با مورس . و فوری به راه افتادند . به کجا پردندشان ؟ به دفتر زندان ؟ به اتاق های بازجوئی ؟ نمی دانیم . چگونه آن روز را به شب رساندند ؟ شکنجه شدند ؟ بازجویی شدند ؟ در جایی به حال خود رها شدند ؟ نمی دانیم ، کی اعدام شدند ؟ همان شب ؟ فردای آن شب ؟ فرداشب آن شب ؟ پاسخ این پرسش ها را نمی دانیم و یا به درستی نمی دانیم ، آنچه که می دانیم از قول يك نفر است ؛ بهمن نادری پور ! در دو جلسه علنی « دادگاه انقلاب اسلامی » همه حرف هایش را در ربط با این موضوع می آوریم : « ... بعد از ترور رضا زندی پور رئیس کمیته مرکزی شهربانی و راننده اش در اواخر سال ۵۳ و پایان یافتن مراسم عزاداري ، يك روز در ۷ فروردین ٥٤ ، محمد حسن ناصری معروف به عضدی مرا به اطاق خود خواست و گفت قرار است عملیاتی انجام شود که آقای ثابتی گفته شما هم باید در عملیات باشید . پرسیدم چیست . گفت فضول نکنید . من به اطاق خود رفتم و موضوع را فراموش کردم - روز ۵ شنبه ۲۹ فروردین رضا عطارپور تلفنی به من اطلاع داد که کاظم ذوالانوار را به بازداشتگاه اوین منتقل نمایم . در آن موقع سرهنگ وزیری رئیس زندان اوین بود و تأکید کرد این کار باید فوری انجام شود و قرار گذاشت که ناهار را در رستوران هتل آمریکا واقع در خیابان تخت جمشید حاضر شویم . کاظم ذوالانوار به بازداشتگاه با يك نامه فرستاده شد . ساعت ۲/۵ به رستوران رسیدم ، رضا عطارپور ، محمدحسن ناصری ، پرویز بهمن فرنژاد معروف به دکتر جوان ، سعدی جوان اصفهانی معروف به بابك ، ناصر نوذری معروف به رسولی و محمد علی شعبانی معروف به حسینی هم تقریباً هم زمان با من آمده بودند . ترکیب افراد برای صرف غذا با هم جور درنمی آمد . مشغول کوفت کردن نهار بودیم که عطارپور گفت آن عملیاتی را که قرار بود ، الان موقع آن است و جزئیات کار را ثابتی بررسی کرده و تصویب شده و سرهنگ وزیری در جریان قرار گرفته و باید همانطور که آنها در دادگاه های انقلابی خود وقت و بی وقت تصمیم به ترور می گیرند ، ما هم چند نفر از اعضاء این سازمان ها را بکشیم . و من ماتم برده بود .
عطارپور ادامه داد که حسینی و رسولی زندانیان را از زندان اوین تحویل می گیرند و هم در قهوه خانه اکبر اوینی در نزدیکی بازداشتگاه اوین منتظر می شویم و با سرهنگ وزیری به محل می رویم . ما گفت : رسولی و حسینی زودتر حرکت کردند و بعد از نیم ساعت به سوی قهوه خانه راه افتادیم و به قهوه خانه رسیدیم . رسولی و حسینی زندانیان را تحویل گرفته و سرهنگ وزیری در حالیکه لباس نظامی به تن داشت خود را آماده کارزار با عده ای کرده بود که هم دستشان بسته بود و هم چشم شان . با راهنمایی او و به دنبال مینی بوس حامل زندانیان به بالای ارتفاعات بازداشتگاه اوین رفتیم و سرهنگ وزیری با بی سیم « هیچکس اجازه ندارد تا دستور ندادم بالا بیاید » . زندانیان را پیاده کرده ، به ردیف روی زمین نشاندند . در حالی که دستها و چشمانشان بسته بود . سپس رضا عطارپور فاتحانه پا پیش گذاشته و گفت همانطور که شما و رفقای شما در دادگاه های انقلابی خود رهبران و همکاران ما را محکوم کرده و حکم را اجراء می کنید ، ما هم شما را محکوم کرده و می خواهیم حکم را اجراء کنیم . بیژن جزنی و چند نفر به این عمل اعتراض کردند . اولین کسی که رگبار مسلسل را به سوی آنها بست ، سرهنگ وزیری بود و از آنجایی که گفتند همه باید شليك كنند ، همه شليك كردند . من نفر چهارم یا پنجم بودم که ... بعد جليل سعدی اصفهانی بالای سر همه رفت و تیر خلاص را شليك شليك كردم کرد . و او یکی از کسانی بود که متخصص انفجار بمب در دنیا بود » . تهرانی در سومین جلسه دادگاه ادامه می دهد : « ... و اجساد آنها را داخل مینی بوس گذاشته و به بیمارستان 501 ارتش تحویل ضمناً سوزاندن چشم بندها و پابندها به وسیله من و رسولی انجام شده بود ، من دادیم . تا دو ساعت قبل از انجام طرح ، اطلاعی از آن نداشتم . من تا آن زمان با مسلسل تیراندازی نکرده بودم و نمی دانم که گلوله های من به آن شهدا اصابت کرده است یا خیر. ساواك چرا چنین عملیاتی انجام می داد ؟ آیا برای نابودی ۹ نفر انسان ـ انسان چشم و دست بسته آیا لازم بود ۸ نفر مأمور انجام این کار شوند ؟ طراح این نقشه کی بود و چه کسی این ۹ نفر را انتخاب کرده بود ؟ چرا پای من را به این ماجرا کشیده بودند ؟ بعضی از این سئوالات جواب ندارد و برخی دیگر را خود شما جواب بدهید این طرح به طور مسلم به دستور شاه سابق انجام می شد و طراح آن عطارپور یا ثابتی و احتمالا ناصری و غیره بودند . هدف از این کار اصولا گرفتن اطلاعات و یا رعایت پاره ای ازمسائل نبود که مثلاً کسی متوجه اعمال آنها نشود . چون انتقال زندانی سیاسی تابع شرایطی بود که حتی اگر اتوموبیل حامل زندانیان واژگون شد و همه مأموران و محافظان و راننده اتوبوس بمیرد ، زندانی به علت بسته
بودن دستش به میله داخل
اتوموبیل نمی تواند فرار کند و کسی که در حال فرار است گلوله نباید سینه فراخ و مردانه اش را سوراخ کند » . جهت درست گلوله و نادرستی سناریوی فرار ، البته پیشتر برملا شده بود . چند روز پیش از پیروزی قیام ۲۲ بهمن ١٣٥٧ ، دکتر سید رحمت الله میرحقانی ، معاون و سرپرست پیشین پزشکی قانونی فاش ساخته بود که : « شما می دانید گروه مبارز ۹ نفری جزنی ـ ظریفی که در زیر شکنجه های سبعانه ساراك چون کوهی استوار مقاومت کرده و حاضر نشدند شرف و حرمت انقلابی خود را از دست بدهند ، به عنوان اینکه در حین فرار کشته شده اند ، تیرباران شدند . و پزشك قانونی به دستور رئیس و معاون سازمانی اش اجازه نداشت به صراحت بنویسد چرا گلوله از پشت وارد بدن نشده است ( اگر در حین فرار باشد ) . در حالی که اینها از جلو گلوله خورده بودند و شما می دانید این صورت جلسه ها را آقای رئیس چند روز قبل از رفتنشان به ساواك تحویل می دهند تا از خلال اظهارنظر پزشک قانونی نتوان موضوع فرار یا تیرباران را مشخص کرد » . نمی دانیم چه کسانی جسدها را از بیمارستان شماره 501 ارتش به پزشک قانونی بردند . به چه ترتیب ؟ و دفن مخفیانه و بی سروصدای ۹ تن چگونه بود ؟ ر کشته شدن جزنی و یارانش ، برای نیروهای انقلابی ایران ، ضربه ای کشنده بود . نه تنها به دلیل جایگاه اینان در جنبش ترقی خواه ضد دیکتاتوری ، که به علت ویژگی این کشتار : اگر شاه بتواند تنی چند از مهم ترین مخالفینش را که آوازه شهرتشان در محافل حقوق بشر جهان پیچیده ، به این سهلی و سادگی یکشد ، به هر کاری تواناست . باور کردنی نبود . رعب و وحشت فراگیر شد . به ویژه در زندان ، چه ، کشته شدگان نماد ایستادگی و پشتوانه معنوی زندان بودند . زندان سکوت کرد ، سکوت مرگ . خفقان گرفت . يك پارچه بغض شد . بغضی در حال ترکیدن . پس از کشتن ۹ زندانی ، زندانیان را تفكيك كردند ، کسی از انقلابیون را دیگر آزاد نکردند و « ملی کشی » را رواج دادند ( ۳۱ ) . مرگ جزنی و یارانش ، بر پیکر چریکهای فدائی ، ضربه ای جانکاه زد . ضربه ای جبران ناشدنی . چندان که حمید اشرف گفت : « اگر راست باشد که رفیق بیژن و سایر رفقا را به انتقام عباس شهریاری کشته اند ، نمی بایست شهریاری را ترور می کردیم » ( ۳۲ ) . عباس شهریاری اما تنها يك بهانه بود ، بهانه ای برای خشکاندن یکی از اصلی ترین سرچشمه های باززایی جنبش چریکی ا از آن پس ، سیر نزولی جنبش چریکی آغاز شد و ساواك به هدف خود رسید . .
اما این آغاز پایان جنبش چریکی ، آغاز پایان حکومت شاه هم بود . آخر شاه هم چون همه دیکتاتوریهای تاریخ کوته بین بود . نمی دید که پیشاهنگان - برآمده وضعیت اند و تا وضعیت دگرگونه نشود ، گرهی از کار گشوده نمی شود و دگرگونه شدن وضعیت برابر با دادن و گستراندن آزادی بود و شاه را توان این کار نبود . اما بیژن جزنی می دید که رستاخیز اوج قدرت شاه است . او در آخرین اظهارنظر سیاسی اش درباره تشکیل این حزب گفته بود : « فواره چون بلند شود ، سرنگون شود » . فروردین ٧٤ . .
منبع: کتاب جنگی بر زندگی و آثار بیژن جزنی
یک چریک:جنگل همواره در خلوت از تو با من سخن می گوید .
نظرات
ارسال یک نظر