رد شدن به محتوای اصلی

دارای ویژگی

عباس معروفی در گذشت

در گذشت عباس معروفی  را به تمام دوست داران او  تسلیت عرض می کنم. و از امروز ما جای خالی او را تا ابد احساس خواهیم کرد.  و انتظار را باید در خود بکشیم.

قانون حمایت از زنان و کودکان یا ابزاری برای به بند کشیدن مردان آزاد

 

       روز اولی بود که در شهر مالمو به فروشگاه ویلی می رفتم من این فروشگاه را تصادفا پیدا کرده بودم وقتی      خریدم به پایان رسید در صف صندوق ایستادم متوجه خانواده مذهبی* صف مجاور شدم که منتظر من بودندو شروع کردند طبق معمول ادای اطوار در آوردن تا دیروز حسین حسین می کردند حالا آمده اند حجاب را کنار گذاشته اند

من از بی پولی حوصله این جانشینان خدا روی زمین را نداشتم رو به صندوق کردم وقتی نوبت من رسید دوبار خرید کردم تا دو بار رسید دریافت کنم و دخل وخرجم را محاسبه کنم

اینجا بود که پیرزن سوئد ی ازقبل نقشه کشیده بودو گفت کوله پشتی ات را باز کن ببینم کوله پشتی ام را زمین نگذاشته خانواده مذهبی به طرف ما آمدند در حالی که دختر کوچک خانواده گریه می کرد وبه زبان سوئدی چیزی به پیرزن گفتند من که بارها قربانی ۱دسیسه ها اینچنین در دستان دیکتاتورشده بودم هیچ نگفتم و سکوت کردم وقتی صحبتشان تمام شد پیرزن رو به من کرد وگفت آخر چرا ؟ 

گفتم درباره چه چیزی صحبت می کنید

دختر فروشنده به من ناسزا گفت

پیرزن گفت شما به دختر بچه شش یا هفت ساله با گشیدن دست روی گردنتان گفته اید تو را خواهم کشت من روبه پیرزن کردم وگفتم فیلم دوربین را چک کنید دختر فروشنده رو به من کرد وگفت آرام وساکت باش

 ادامه دادم اگر من چنین کردم حتما در فیلم دور بین مدار بسته ثبت شده

اینجا بود که پیرزن  با مهربانی  لبخند زد وگفت اصلا لازم نیست و بار دیگر که برای خرید به  اینجا می آیید لطفا وسایلتان را به من بدهید و با خودبه داخل فروشگاه نبرید به همین سادگی دولت جمهوری اسلامی لمپن اموزش می دهد از قمه کش تا بازیگر سینما 

طبق معمول روزهایی که وقت داشتم به کتابخانه مالمو رفته بودم وکتاب مورد علاقه ام را مطالعه  می کردم چون عضو کتابخانه نبودم مجبور بودم کتاب را در کتابخانه مطالعه کنم مامور جمهوری اسلامی که مرد پنجاه ساله عینکی و چاق با سر طاس بود در طبقه پایین مشغول ور رفتن با کامپیوتر بود هر دفعه به کتاب خانه می رفتم آقا پشت سرم وا رد کتاب خانه می شدند من هیچوقت سر ساعت معینی به کتاب خانه نمی رفتم به همین دلیل به او مشکوک شدم تا اینکه یک روز وقتی شعر یک چریک را می خواندم البته نه باصدای خیلی بلند شب از وحشت سیاهیش دهان به دشنام گشود شکم به یقین بدل شد ایشان از ماموران جمهوری اسلامی بودند خلاصه‌ در روز کذایی آقا تشریف داشتند همه چیز آرام بود پسر ی عرب ایرانی به جای خلوتی که من کتاب می خوندم آمد وسلام کرد با تعجب براندازش کردم  یک ساعتی نگذشته بود که دو مرد با یونیفورم پليس از پله ها با لا امدند من می خواستم کتاب را روی زمین بیندازم تا با دست کثیف شان کتاب  را لمس نکنند آنها مرا به شدت روی میز کتابخانه کوبیدند

ولی من اصلا مقاومت نکردم 

و یکی از آنها باپا باسنم را  فشار داد  وگفت آهان 

 خطاب به او گفتم

اینک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود

بعد شروع به خواندن ترانه بزرگترین آرزو کردم :

آه اگر

آزادی

سرودی می‌خواند 

کوچک کوچک تر از ........

پلیس هم از آن جا که این جماعت یک مشت مقلد بی فرهنگ هستند به زبان سوئدی گفت absolute 

وقتي ترانه بزرگترین آرزو به پایان رسید پایین پله ها بوديم من نمی توانستم کمر راست کنم وبه زحمت راه می رفتم در تمام طول راه لبخند می زدم تا وحشت بچه ها پناهنده از حمله پليس را از بین برود وقتی به اتومبیل رسید یم افسر پلیس مرا محکم به ستون عقب ماشین پلیس کوبید تا لبخند را از روی صورتم محو کند  خلاصه  روی سفره خاکستری ماشین پلیس  نشستم  افسر پلیس   که از لبخند من کفرش بالا آمده بود گفت اگر تکان بخوری می زنمت 

  لبخند نزدم  تکان  هم نخوردم

گفتم چرا مرا دستگیر کرده‌اید؟ فکر می کردم مسئله کارت شناسایی است که مامور جمهوری اسلامی برای زهرچشم با پلیس تماس گرفته 

مردک گفت you did harass a young woman 

هنوز دهان باز نکرده بودم که کدام دختر؟ ناگهان یکی از این دختر هایی سوئدی که کاملأ مشخص بود برای مک دونالد به پدرش هم خیانت می کند از یک اتومبیل سیاه با آقای پلیس به زبان انگلیسی صحبت کرد  در واقع به در گفت که دیوار بشنود وگفت:can I talk to you and other officer later  من اصلا این دختر را ندیده بودم  و کاملأ مشهود بود وقتی بجای سوئدی انگلیسی حرف می زند یعنی دسیسه از پیش طراحی شده  است و جمهوری اسلامی  می خواسته با این ۲زن قدرتمند وباهاش وزکاوت سوئدی دل مرا بسوزاند ولی من در دلم احساس سر بلندی می کردم  چون ماموران جمهوری اسلامی بعد از چهل وچند سال ن‌قاب  از چهره برداشته بودندو یارو یاور این چنینی برای خود برگزیده بودند و به همین سادگی من دوماه زندانی کشیدم وحتی دادگاه  هم نرفتم. 

تا فراموش نکردم به این مرتیکه بی فرهنگ گفتم شما مرا بخاطر خواندن فلان کتاب که ممنوع است دستگیر کرده اید فحشی به کتاب داد که لیاقت همه فرهنگ و ادبیات سوئد  بود  ونه آن کتاب

 بنده شخصا به خاطر همین فحش اشک آقایان قضات را سه چهار ماه بعد در گوتنبرگ در آوردم البته با یک تکه کاغذو مداد .

به همین آقایان پليس گفتم دوچرخه ۴۰۰۰کرون ام جلو کتابخانه است در جواب من گفتند اینجا کشور است کسی دزدی نمی کند 

بعد از دو ماه دوچرخه عزیزم که به نام خودم از نمایندگی خریده بودم وتمام دندهها و پدالها نو بودندوحتی روکش چرخ ها را تازه خریده بودم را سرقت کرده بودند

یک چریک 

* این خانواده عضو باند  جمهوری اسلامی  بودند در این نوشته من قصد توهین به هم وطنان مذهبی را ندارم.

**حالا چرا مک دونالد :

جمهوری اسلامی برای این خانم ها که در نقش همکار وهم یار برادارن شریف ظاهر  می شوند مک‌دونالد فراهم می کند یعنی شهروندان  سوئد در ازای یک وعده غذایی اضافه پناهجویان سیاسی را تحت فشار می گذارند

۱. دیکتاتوری جمهوری اسلامی با این روش مارک اشرار به مخلفانش میزند

۲َ من در چنین مواردی به این جور لمپن های مک‌دونالد  **ندیده می گویم خانم به جای این کار یک کار  درست وحسابی وشرافتمندانه  پیدا کنید. 

تذکر :آخر نمی شود وقتی در مور د یک انسان پست یک چیز پست سخن به میان می آوری خودت درگیر نشوی

حالا چه کنم با شعار

هم شرقی هم غربی ای ملت شهید پرور ایران بخوابید که ما بیداریم.

نظرات

پست‌های پرطرفدار