رد شدن به محتوای اصلی

دارای ویژگی

عباس معروفی در گذشت

در گذشت عباس معروفی  را به تمام دوست داران او  تسلیت عرض می کنم. و از امروز ما جای خالی او را تا ابد احساس خواهیم کرد.  و انتظار را باید در خود بکشیم.

در سلولی که خورشید هیچ وقت غروب نمی کند.

روز چهارم بود  درست بعد از جلسه دادرسی من احساس خستگی فراوان می کردم چون از دو شب پیش زندان بان ها طبق معلول قبل از هر جلسه ی دادگاه یا باز پرسی برای اینکه من حرفی نزنم که مسئولان  را زیر سوال ببرد یا نتوانم از خودم در برابر اتهامات دفاع کنم  نگذاشته  بودندچشم روی هم بگذارم در جلسه دادرسی مسئولان مرا نه به نام خودم بلکه با نام مستعاری که گاهی چیزهایی در اینترنت بر علیه جمهوری اسلامی نوشته بودم می خواندند  این امر تعجب مرا بر انگیخت وتائیدی بر رابطه غیر قانونی دولت سوئد و جمهور اسلامی بود تازه در اتاق انتظار با کمال ناباوری  دیدم  روی دیوار با خون برایم پیغام نوشته اند ومرا تهدید کرده اند. از لحن نوشته مشخص بود یک پليس ایرانی در اداره پليس گوتنبرگ چنین عملی را مر تکب شده به هیچ وجه نتر سیدم ولی خسته بودم قبل از اینکه از سلول خارج شوم زنی پشت شیشه سلول آمد وازمن پرسید :آیا قرص سردرد قبل از دادرسی می خواهم و من گفتم بله لطفا زنک رفت و دیگر پیدایش نشد مثل اینکه می خواست روی زخمم نمک بپاشد بگذریم بعد از جلسه دادرسی بعد از ۴۸ ساعت بیداری که امیر و همکارانش حتی به من اجازه چشم بر هم گذاشتن نداده بودند مرا به اتاقی  در طبقه هفتم زندان منتقل کردند در این اتاق یک تشک روی تخت خواب بود و دیگر هیچ نه حتی کاغذ توالت

چند دقیقه ای نگذشته بود که همکار امیر آن زن چاق شروع به زجه زدن کرد وخود امیر از سوراخ هواکش شروع به فریاد زدن .

یک ساعتی که گذشت من می خواستم چراغ مهتابی را که خیلی قوی بود و چشمم را آزار می داد خاموش کنم و با ناباوری فهمیدم کلیدمهتابی آن سوی در سلول و در دست زندان بان هاست از آنها چند بار خواستم که خاموشش کنند

ولی گو ششان بده کار نبود این اتاق مخصوص شکنجه با لامپ مهتابی سقفی بود

مسواک وخمیر دندان یک پتو ویک ملحفه ویک بالش خواستم ولی به من خندیدند .من به نا چار تشک را زیر میزی که روی دیوار جوش داده بودند انداختم وبه زیر میز رفتم

زیر میز یک جوان رمانیایی به زبان سوئدی چیزی نوشته بود درست در زوایه ای که نشان می داد  جوان رمانییایی هم مثل من زیر این میز می خوابیده تا چشمش را ازگزند نور کور کننده در شب حفظ کند از لهن جملاتی که در ادامه به انگلیسی نوشته بود :)having a good day فهمیدم چون در این شرایط هنوز دل و دماغ داشته حتما باید جوان بوده باشد ودر پایان اسم کشورش را نوشته بود .

باید اضافه کنم که پرده اتاق کشیده شده بود و دستگیره هم در جایش نبود تا من بتوانم بیرون اتاق را تماشا کنم من در  این اتاق برای یک ماه زندانی بودم.

خلاصه این سمبل حقوق بشر اروپا تا چهار هفته  لامپهای مهتابی روی سقف را خاموش نکرد بطوری که در هفته اول مویرگ های چشم من خونریزی کردند و من حتی چشمم را به آقای Rickard Ericsson نشان دادم ولی ازاین وکیل غرضمند و بی کفایت آبی گرم نشد اینجا بود که من شب تیشرتم را با وجود سردی هوا از تن به در می آوردم و چشمانم را می بستم

المیرا  برای آزار من گاه وبی گاه پشت شیشه می آمد و مرا لخت تماشا می کرد تا در من حسی بر انگیزد من که این روش را قبلا در ایران تجربه کرده بودم از جایم تکان نمی خوردم مثل اینکه خواب باشم .

از شب های دیگر اول لگد به دیوار می زدند بعد خانم شروع به نفس زدن می کردند  من که فهمیدم با این کار از خواب خبری نیست یک لیوان آب از دستشویی پر کردم وقتی امد از سوراخ شیشه روی او پاشیدم

فردا ریچارد با مهربانی از من پرسید: چرا دیشب به همکارم تف کردی گفتم: تف نکردم فقط دیدم شلوار خانم افسر در آتش است یک لیوان آب روی ایشان ریختم تا آتش را خاموش کنم شاید ایشان اجازه بدهند بخوابم ریچارد را برای اولین بار می دیدم گفت پدرش ایرانی است ورفت من روی توالت نشسته بودم که شروع کرد به لگد زدن با پوتین به در سلول من  از تعجب روی توالت خشکم زده بود.

امروز با آگاهی به اینکه در طبقه هفتم زندان پشت زمین فوتبال شهر گوتنبرگ در سوئد چنین سلولی وجود دارد ومن قادر به هیچ کاری نیستم تا شکنجه را متوقف کنم دلم به درد می آید وبغض گلویم را می فشارد گاهی در تنهایی خود گریه میکنم .

                                                             یک چریک


نظرات

پست‌های پرطرفدار